بارو بندیلم بسته شده ام را بر میدارم. سیگار بر لب می گذارم پیرزن و پیرمرد را به خدا می سپارم. روی ماهشان را می بوسم و از آنها دور می شوم. راه را به سوی در خروج پی می گیرم. گونه هایم را اشک فرا می گیرد. توان برگشت را ندارم. سیگار از دهانم می افتد، لختی می ایستم. اشکهایم را با آستینم پاک می کنم روی بر می گردانم. باور نمی کنم. کلبه ام در حال سوختن است. به صورت خودم می زنم که خواب نباشم. نه این بار خواب نمی بینم. پیرمرد و پیرزن همچون سایر رویاهایم می سوزند و آب می شوند.
زمستان 88 را به سر کردیم. بهار 89 امد روهام و وبلاگش 1 ساله شدند.دقیق همین امروز. زیادند وبلاگهایی که نویسنده هاشون سالها بهشون سر نزدندو هیچ کس سراغی ازشون نمی گیرد. هیچ فکر نمی کردم کلبه ی تنهاییم روزی سرم آوار بشه و هیچ کس حتی نبیندش. هیچ فکر نمی کردم آرامش کده ی من روزی باعث رنچش خاطر عزیزترینم شود. اما شد همانچه که نباید می شد.
گورستان آرزوهای مرده ام را به دست فراموشی می سپارم و چشمهای سفیدم را بر روی هر چه سیاهی دروغین هست می بندم.
و این پایان غم انگیز یک شروع تلخ است...
روهام مرد...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 13:25  توسط روهام
|

شب نه چندان سختی را پشت سر گذاشتم. خواب راحت و بدون رویا. اما پر از غم...
از کلبه بیرون می ایم. سرما رو به افول هست. دیگر برفی روی زمین نیست. درختها سنگینی برفها را حس نمیکنند. کرچه های سبز از دل زمین منادی بهار را دارد. همه چیز در باغ رنگ شادی را دارد.
مجددا به داخل کلبه میروم. پیرزن مشغول خواندن شعرهای محلی است اما نه شاد که باسوز. رختهای من را جمع می کند. به هر لباس بلندی که می رسد بالا می گیرد نگاهی می اندازد به ان و بعد به من... سکوت می کند و اشک می ریزد. پیرمرد ساکت کنج دیوار نشسته و یه لم داده. چپق می کشد. و رخت عذا به تن کرده. گویا کسی مرده. حتی در و دیوار کلبه نیز به من اشاره دارند. همه چیز رنگ غم به خود گرفته.
وسایلم را جمع می کنم. آخرین سیگارم را روشن می کنم. اما از همان اول تلخ است. حتی سیگار هم آرامم نمی کند...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 22:23  توسط روهام
|
گرمای خاصی وجودم را فرا گرفت. لذت بخش و دل انگیز است. چشمانم را می بندم و کامهای تلخ سیگارم را شیرین می زنم بر تن و جانم.
اندک زمانی می گذرد گرما گاماس گاماس زیاد می شود. چشمانم را باز می کنم و دور و برم را می گردم. احساس می کنم درون دوزخ فرو رفته ام. گرما و آتش تو امان دورو برم را گرفته. رفته رفته ترس وجودم را می گیرد. دیگر خبری از ان آتش رام نیست. لجام پاره کرده و افسار گریخته شعله بر می دارد. باورم نمی شود. کلبه ی زیبایم دارد می سوزد. در پی علت می گردم . نه نه نه باور کردنی نیست...
آتش از سوی ته سیگاریست که روی زمین افتاده بود. بر هر چه سیگار است لعنت. پاکتش را می فشارم و به گوشه ای می اندازم.
شراره به جان خانه ی رویاهایم افتاده . دلم نمی خواهد بیرون بروم. دلم می خواهد اگر قرار به نابودی کلبه ام هست خودم نیز دران بسوزم. چشمانم را می بندم. پیرمرد از بیرون کلبه صدایم می زند بیا بیرون بگریز از این هبوط ظلمت.
چشمانم را محکمتر به هم می فشارم. گوشهایم را بادست می گیرم و غریو آزادی ازین دنیا را سر می دهم.
ای آتش بسوزانم.
پیرمرد با لگد بر نشیمنگاهم میزند و می گوید به پاخیز...
ناگاه از خواب غفلت می پرم. وای نه... یعنی تمامی خواب بود؟ کلبه ی نازم سالم است؟ یعنی تعبیر این خواب چیست؟ دستم را به صورتم نزدیک می کنم که عرق از جبین پاک کنم که پاکت سیگار فشرده را دست می بینم. به خود نفرین می کنم که چه کارت به این سیگار؟
آخرین نخ سیگار سالم را که روی زمین افتاده را بر میدارم و با اتش هیمه ی درون شومینه روشن میکنم.
دیگر گرمم نیست. احساس سرما می کنم. وای خدای من...
هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 16:12  توسط روهام
|
رسیده ام به کام آخر، لذتش را چه زود و به چه سرعت به اندرونی سینه ی پر ملالم می دهم. باشد که آرامش لحظه ی بی سیگاری ام تو باشی...
رسیده ام به آخر کام. دلم تنها شیرینی لبهای خشکیده ی تورا می طلبد از من. بودنت را مگیر از من...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 14:56  توسط روهام
|
.gif)
در کلبه باز می شود. سوزو سرما انتظار گرمای اندرونی را می کشید. سریع به درون کلبه می اید. در را می بندد. از سرمای شدید دستانش قوت باز کردن چارقش را ندارد. سیگارم را گوشه ی کرسی میگذارم. نزدیک می شوم. چشم در چشمان نگرانش میدوزم. دستانش را آرام از روی چارق کنار می کشم. بند محکمش را باز می کنم. با لبخندی گرم تشکر می کند.
آرام آرام به سمت کرسی زغالی گرم روی می آورد. استکان چای و چپق چاق شده را از دستان زن می ستاند.
و نیک می نگرد در را. برف را و سرمای جان افسای را. استکان چای را هورت می کشد. کام سنگینش بر بدن چوبین چپق دود گیر می کند کلبه ی کاهگلی را.
با نگرانی می گوید تا به کی در تاریکی آسمان بی روز و سرمای پر سوز باید سر کنیم. می سوزاند استخوانم را نگاه شرم آور کلاغ سیاه بی حیا که پار سال آشو لاش کرد کبوتر بچه ی طوقی ام را.
سیگار تمام شده را در درون جاسیگاری پر از خاکستر می فشارم و با فشار او دندانهای خود را بر هم می سایم و با حرص می نالم تا صبح فردا...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 19:18  توسط روهام
|
قصد کردم یک سری کوته جمله ی بزرگ اندیش رو زین پس با نام ته سیگار
خاموش من بنویسم که امروز اولین اونهاست 
رویای سبز تو را در اندیشه تلخی روزگار به دست کام مرگ آتش سیگار برگم می دهم تا بسوزد هر آنچه از تو و رویای تلخ تو باقیست.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 18:33  توسط روهام
|
روی سفیدی برف قدم می گذارم. قدمهای را می شمارم 1 2 3 ... نه دیگر سوی چشمانم یاری نمی کند...
تن سفید برف را شکافته ام. سفیدی اش در رد پای تیرگی پاهایم گم گشته.
کتم را به تن تنگ می کنم. هوا بس ناجوانمردانه سرد است...
تاملی می کنم به معصومیت برف،به سردی زمستان،به گرمای آتش شومینه ی هیمه ای اتاق درون باغ به حافظ گرد گرفته روی تاغچه به شاملوی در دست آن مدرن صفت و بوف کور آن غرب گرا به تفاسیر آیات شیطانی در دست خشکیده ی ستم. حال چرا تمامی این سیاهی در سپیدی برف در نگاه معصوم درختان خشکیده در صورت ترک برداشته ی کاهگل حصار در بخار نمایان چای استکان مادر بزرگ...
بیچاره مادربزرگ ، نمی داند که چه به سر نوه های آواره اش می آید. خندان است از اینکه کتاب می خوانند از اینکه نوه های کور و کچل اش شعرهای زمستانی می خوانند.
نمی توانم این سپیدی را ببینم.
این همان سیاهی در نگاه سفیدی است. ظلمات روز است که درلابلای روشنی شب تلالو می کند.
سرخی خون در روشنی رویای سبز، سبزی حقیقت در تلخی ظلمت، تلخی قند دست مادر بزرگ در کنار شیرینی چای سبز دم نکشیده ی کنار دستش.
گرمای این فکرهای آلوده تنم را می سوزاند. کتم را رها می کنم. به سوی کلبه می روم حافظ را بر میدارم
زیر لب می خوانم
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
به حقیقت می اندیشم.حقیقت تلخی سیگار در دستم هست. قهوه ی اکسپرسوی درون فنجان روی میزم و کوتاهی قد قکر کوتوله های برفی...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 22:9  توسط روهام
|
باز نیز سخنی تکراری پیش آمده است. سخن از راه طولانی و بی انتها.
ره دراز است و رهوارم آرزوست.
آهسته و بی سر و صدا قدمهای سنگین را تکرار کنان بر روی زبری برگهای تکراری پاییز همچون تصویرهای تکراری پرسپکتیو زرد باغ زرد آلو میگذارم. سرم رو بالا می گیرم پهنای دیوار نه چندان بلند باغ را طی کرده ام اما از متن وجودم چیزی را نمیابم.
آهسته و بی سرو صدا همونگونه که آمدم، میروم تا که رفتن را هم تجربه کنم. به قول یه دوست گاهی برای ماندن باید رفت اما هیچ وقت به این نمی اندیشیم که چگونه رفتن مهمتر از فعل رفتن هست.
نمی دانم که درپس این ندانستنها آیا دانشی خفته؟ همانسان که آیا در پس این رفتن ها آمدنی نیز طلوع می کند؟
به این نمی اندیشم که خاطری را پریشان و آشفته کنم و یا اینکه با رفتنم چه دلهایی را منتظر بگذارم تنها تصویری که از ذهنم می گذرد گذاشتن و گذشتن است.
آهسته و بی سرو صدا سرم را بالا می آورم. نم وجود شبنم صورتم را اشک باران می کند. باور می کنم که باز می توان همچون اشک جاری غم را نیز گذاشت و گذشت...
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 20:7  توسط روهام
|
تورا مي خوانم باري ديگر با زباني خسته از جرم نخواندن تو ، با تني نالان از پس بلاهاي ناخواسته ، با پايي ملول از فرط راهي طولاني، با لباني خشکيده که تنها نام زيباي تو را ميخواند.
مرا درياب که جز درگاه تو ندارم هيچ پناهي.
تورا ميخوانم و از تو مي خواهم که دستانم را بنگري. آري هيچ ندارم که آرزاني اين عشق کنم ، سوي تو بلندش ميکنم زيرا که مي دانم جز تو کسي حتي بر آن نظري نمي اندازد، چه رسد به دست گيري اش. تنها يک چيز دارم و آن هم قلبي شکسته است که روزي همه چيزم بود و امروز پشيزي هم نمي ارزد. حتي به ميزاني که بتوانم با فروشش باز يک عشق مجازي بخرم. آري تنها کسي که خريدارش هست تويي.
مرا درياب...
در پي تنها يک لحظه آرامش ابدي چه بي راهه هاي مجازي در پي عشقي حقيقي که نپيمودم...
تنها يک نگاه آرامم مي کند. اي تويي که منشا هر گونه آرامشي مرا در آغوش خود بگير تا لحظه اي طعم عشق حقيقي را بچشم.
آري منم همان کس که روزي در دياري آشنا غريبه اي ناشناس گشته بودم، همان زماني که سفيد پوش دور خانه ات مي گشتم اينک نزد خود نيز ناشناسم.
مي انديشم که چه کس بودم ، چه گشتم و در پي چه هستم . مرا درياب که جز به اميد رحمتت هيچ پناهي ندارم.
يا رب العالمين مرا درياب.
ماه مهر و مهرباني و ضيافت الله بر همه ي مسلمين جهان مبارک باد.
دوستان عزيزم مرا نيز از دعاي خير خود محروم نسازيد.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 18:41  توسط روهام
|
توي يک شب تاريک که فقط نور مهتاب اتاقم رو روشن کرده بود نا خودآگاه ياد صندوقچه ي توي کمدم افتادم.
مي رم سراغش ، اما روش کلي خاک نشسته...
آخه 7 ماه و اندي روزه که سر و وقتش نرفتم. يعني دليلي براي ديدنش نداشتم.
گرد و غبار روش رو پس مي زنم، به ياد اون روزي مي افتم که براي بار اول خريدمش. توي مغازه ي فروشنده اون گوشه نشسته بود و انگار از قافله ي کالاهاي فروشي فروشنده جا مونده بود. روش پر خاک بود ، دقيقا مثل الان ، اما با اين تفاوت که اون مو قع با کلي شوق و ذوق گردو غبار رو از روش پاک کردم اما الان...
قفل شکسته اش رو از روش بر مي دارم ؛ آروم درش رو باز مي کنم. چيز زيادي توش نيست اما همون چيزهايي هم که هست کلي برام خاطره داره.
کاغذهاي کاهي کلاسرم که روش کلي نوشته دارم نظرم رو جلب مي کنه.اول نوشته هاي خودم رو بر مي دارم. صفحاتش رو ورق مي زنم. ادامه دفتر خاطراتي هست که روز تولدش بهش کادو دادم.
قرار بود که اين چند صفحه هم به اون متن ها اضافه بشه اما دست روزگار ما رو از هم جدا کرد و اين دفتر خاطرات هم نيمه کاره موند ، مثل داستان عشق من و اون...
اشک توي چشمام حلقه مي زنه اما خودم رو کنترل مي کنم و غرور مردونم نمي ذاره که اشکام جاري بشه.اندکي فکر مي کنم ، به اون خودم، گذشته، و آينده اي که نمي شناسمش و نمي خوام که بشناسمش.
واي خداي من. چي دارم مي بينم. آخرين کادويي که ازش گرفتم. cd تايتانيک...
شايد براتون خنده دار باشه اما عاشق اين بودم که براي بار يازدهم اين فيلم رو ببينم اما هيچ کس نداشتش .
وقتي فهميدم که اون اين فيلم رو داره،داستانم شد ماجراي آب در کوزه و ما تشنه لبان مي گريم.
اما ديگه دوست ندارم اون cd رو ببينم...
خداي من هنوز اين مشماي قرمز رنگ اينجاست.
بازش مي کنم ، با ديدن زيبا ترين کادوش مات و مبهوت مي مونم. حاضر بودم همه ي کادوهايي که تا حالا از هر کسي گرفته بودم رو از دست مي دادم اما اين رو از دست نمي دادم.
ديگه نمي تونم جلوي خودم رو بگيرم و اشکام توي چشمام حلقه مي زنه...
سکوت همه ي وجودم رو گرفته ، انگار داره دنيا برام وايميسته. چشمام رو مي بندم و کل اشکهايي که توي چشمام حلقه بسته بود روي گونه هام جاري مي شه. احساس سنگيني رو دارم. حس مي کنم قلب خودم هم مثل اون شکولات ولنتايم که بهم داده بود داره سوراخ مي شه...
چند روز بعد از روز ولنتايم رفتم به ديدنش. چه روز ماندگاري بود برام. کلي با هم چرخيديم و آخر سر چند تا شکولات که توي قالبش قلب نهفته بود رو بهم داد. يادم هست که هر چي بود رو خوردم غير از يکيش مي خواستم سال بعد روز ولنتايم برم پيشش و کلي شکلات رو روي سرش بريزم اما عمر عاشقيمون امون نداد.
همه ي اون يادگاري ها رو همراه با نوشته هام توي صندوقچه ميريزم و يه قفل جديد بهش مي زنم.
قفلي که حتي خودم هم کليدش رو ندارم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 20:59  توسط روهام
|